- تاریخ: 1401/10/21 ساعت: 20:05
چند روز دیگه تولدمه. وقتی بیست ساله بودم دوستم بهم گفت تا بیست سالگی انگار دیر میگذره بعدش همه چی میره روی دور تند. واقعا هم همینجوری بود.چند روز دیگه میشه بیست و چهار سالم و این عدد برام عجیبه. کِی اینقدر بزرگ شدم؟ برخلاف سالهای گذشته از بیست و سه سالگیم راضی بودم. امسال سختی کشیدم. رفتم سرکار. درس...
812 - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 15:36
مکالمات من در طول روز:- چرا موهام فر نشده؟- چرا تنهایی نشستی اونجا و نمیای پیش من؟- چرا داد میزنی؟- چرا کم غذا درست کردی؟ گشنمه هنوز.- چرا درس نمیخونی؟- چرا همیش آنلاینی؟- چرا اینکارو کردی؟ چرا اونکارو نکردی؟- چرا فلان؟ چرا بهمان؟کلا به همه چی گیر میدم و میشینم رو تخت و سرمو میگیرم بین دستام و میخوا...
813 - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 15:36
اتفاقایی که فکر میکردم هیچ وقت برام نمیوفته، اتفاق افتادن. همیشه فکر میکردم حواسم به همه چیز هست و من خیلی دقیقم و هوای همه چیز رو دارم. همه چیز رو باهم در یک جهت حرکت میدادم و جلو میبردم. گاهی هُلشون میدادم و کم نمیاوردم. سعی میکردم همه چیز خوب جلو بره ولی یکهو همه چیز خراب شد.
814 - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 15:36
شاید اشتباهم همین بوده. همین که سعی کردم همه چیز رو خوب جلو ببرم و حواسم به همه چیز باشه. همیشه فکر میکردم پول همه چیز رو به همراه میاره. الانم نظرم همینه ولی بنظرم 90درصدش رو فقط. هیچ وقت به زندگی کسی غبطه نخوردم. مخصوصا پول. چون بابا همیشه داشت. ولی الان به زندگی خیلیا حسودیم میشه. درسته اونا شاید...
815 - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 15:36
گفتم بیا بزنم ببینم فروردین نود و هشت چطوری بودم دیدم نه مثکه همینجوری بودم. همینقدر ناراحت. البته مقداری کمتر. :)) اینجا
816 - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 15:36
فروردین پارسال (98) در یک نگاه (از روی نوشته های وبلاگ): ترجمه، باشگاه، انتظار برای رسیدن آخر هفته، استرس شدید و غذا نخوردن (نمیدونم استرس چی)، با یکی آشنا شدم از طریق چنلم (الان اصلا یادم نیست کی بوده!)، قربون صدقه سید رفتن.
817 - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 15:36
پارسال همین موقع ها ترجمه میکردم برای مطالب سایت یکی از بچهای دانشگاه و تمام وبلاگم غرغر از ترجمه ست با اینکه پول زیادی میداد بهم ولی من همش غر زدما! بارالها. الان دقیقن آرزومه یکی مثل اون بهم حقوق بده :( چیزی که واسم خاطره بود الان آرزوعه؟ یه همچین چیزی :)))چرا باهاش کار نمیکنم؟ چون دیر پول میداد و...
818 - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 15:36
متاسفانه درحال حاضر حتی یه دوست صمیمی هم ندارم که باهاش حرف بزنم.
820 - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 15:36
استاد ما همینجوریش مرتب و منظم و آن تایم میومدیم سرکلاس و خط به خط جزوه مینوشتیم و سوال میپرسیدیم، باز تهش افتادیم درس رو. حالا با آموزش مجازی که هی قطع و وصل میشه و با این سرعت نت از ما انتظار پاس شدن نداشته باش.
821 - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 15:36
بودن مامانم تو زندگیم بهم قوت قلب میده. خدایا لطفا از سن من کم کن و بده مامانم. حفظشون کن حسابی.. آمین ♥
797 - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 6:54
متاسفانه وقتی کسی از چشمم افتاد دیگه با هیچ زور و زحمتی نمیتونم فرو کنمش تو چشمم -___-
798 - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 6:54
در حال حاضر تصمیمم برای این هفته اینه که هرجور شده همه برنامه ها و کارایی که تو پلنرم نوشتم رو انجام بدم. تاکید میکنم.. هرجوووور شده!
799 - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 6:54
از اونجایی که سید آرایشگری بلده هرچند وقت یکبار با اصرار فراوان و التماس های من که بیا موهامو کوتاه کن، منو یک ساعت روی صندلی مینشونه و بعد از تموم شدن کارش که خیلی هم طول میکشه قربونش برم، میگه خب تم
800 - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 6:54
امروز نشستم عمیقاً راجع به شخصیتم بر اساس تست MBTI خوندم و اصلا نه تنها متوجه گذر زمان نشدم بلکه الان بعد از این همه مطالعه فهمیدم که دلیل یه سری از اخلاقام و رویا پردازی هام یا فکرام چی بوده و چرا هروقت رویا پردازی میکنم خودمو تو یه جایگاهی میبینم و خلاصه الان به شدن حالم خوبه بابت این قضیه که دارم...
803 - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 6:54
امروز عملاً یهو و در یک لحظه انگار باختم. اومدم تو اتاقم و دو قطره اشک ریختم و باز رفتم تو هال پیش مامان بابا و هرچی اونا خواستن راجع بهش حرفی بزنم من مقاومت کردم و حرف نزدم. حرفی برای گفتن نیست و تنها راه حل عمل کردنه و درست کردنش. کاش سید بود، همه چی سریع تر حل میشد ولی نیست و همه چی رو دوش خودمه ...
804 - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 6:54
جالب اینجاست که ناامید نیستم. هرچند دلگرمی هم ندارم ولی یه جور عجیبی ناامید نیستم.ببینیم چی میشه..
806 - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 6:54
حتی اتفاق های عادی! اتفاق های عادی یه جوری تو خوابم میان و ترسناک جلوه میکنن که حتی این روزمره زندگی کردنم هم کوفتم میشه.. -.-
743 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:05
امروز توی آشپزخونه بودم یهو مامان بابا از بیرون اومدن با یه کیک تو دستشون. به مناسبت روز دانشجو بود. خیلییی سورپرایز شدم خیلی خوب بود :( بارالها من عاشق سورپرایز شدنم.یکی از قسمت های مثبت خانواده ما همین دور هم جمع شدن ها به بهونه های کوچیکه. خدایا شکرت :)
744 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:05
حدود پونزده روزه که ندیدمش و امروز قراره برای چند ساعت بیاد. چند ساعتی که حتی به بیست و چهار ساعت هم نمیرسه.اون روز به مامانم میگفتم قبلنا که عکسی هیچی نبود وقتی آدما از همدیگه دور بودن قیافه همدیگه رو یادشون نمیرفت؟ :))
746 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:05
یکی از دلایلی که گیاهخوار نمیشم اینه که نمیتونم از غذاهای دریایی بگذرم. لامصب