خرید بک لینک

درباره سایت

126

آخرین مطالب

امکانات وب

همونطور که قبلاً هم عرض کرده بودم همه چیز در این دنیا الی الخصوص حرف دیگران و نظریات گرانبها و تزهایشان دایورت است :))
امروز از خودم پرسیدم من چجوری میتونم؟ چجوری میتونم این همه حرف بشنوم و حرف بخورم ولی دم نزنم و غصه نخورم براشون؟ امروز بعد از این پرسش فقط ناراحت شدم. ناراحت شدم که دارن اینجوری میگن و من حرف میخورم. از این حرف ها ناراحت میشم. فرضا کسی اشتباهی کرده باشه. یه بار، دوبار، سه بار، چهاربار یه حرفی رو بارش میکنن دیگه! حالا من که اشتباهی هم نکردم هی باید حرف بشنوم. همه این ها منو هدایت میکنه به سمت سکوت. هر آدمی با هر حرفی که میزنه منو دعوت میکنه که ساکت تر باشم و گله ای نکنم از چیزی و بگذرم ازش و تمومش کنم با خودم. برای همین ساکت تر شدم. شیطنت ها و خنده هام همچنان باقی است ولی سکوت داره ازشون سبقت میگیره به طوری که حتی دیگه 50/50 هم نیستن. میل به نخوردن خوراکی و دوری کردن از آدم ها هم بیماری جدید منه. از هر غذایی که باشه حداکثر 6،7 قاشق میخورم و اگه چیزی باشه برای خوردن یا چیزی نباشه هم به حالم تفاوت آنچنانی نداره. به طوری که امروز صبحونه نخوردم و ساعت حدوداً 11 چایی خوردم و یه تیکه کوچیک سیب! الان هم مامان پرسید غذا بکشم من گفتم نه! همونطور که گفتم میل ندارم. از خونه سید برام میوه نوبرانه آوردن از باغشون و من؟ درسته! فقط نگاهشون کردم و میلی ندارم حتی دوس ندارم نگاهشون کنم چه برسه بخوام بخورم از اونا! البته ناگفته نمونه فقط سه گیلاس خوردم که مثلا به خودم ثابت کنم نه من ولع دارم به خوردنش و اونا رو هم فقط خوردم که خورده باشم و خواستم خودمو گول بزنم! خب از مردم گریزی میگفتم واستون.. مردم گریز شدم. پیام ها رو سین نمیزنم و اگه سین بزنم حوصله تایپ کردن ندارم. امروز در طی چند اسمس میخواستم برای دوستم توضیح بدم دقیقا برای پروژه باید چیکار کنه که زورم میومد دو خط تایپ کنم و تهش هم لحنم بسیار خشن و جدی شد. امروز وقتی دو تن از اقوام رو دیدم حتی حوصله دست دادن و روبوسی کردن باهاشون رو نداشتم. وقتی مهمون دوست داشتنی م که خالم باشه اومده بود خونه رفتم تو اتاق و به این پی بردم از هرچی مهمونه متنفرم حالا این مهمون هرکسی باشه مهم نیست. تنهایی اولیت اول و آخر من است. این هفته کلاس ها رو یکی در میون رفتم و حتی مثل قبل نیاز به قانع کردن خودم نداشتم. گفتم نِمیرم. همین و خواب رو به هرچیزی ترجیح دادم. امروز صبح که بعد از چند روز رفتم کلاس دوسه بار با لحن دعوا به استاد گفتم تمومه؟ بسه؟ دیگه چی میخوای بگی؟ چرا تمومش نمیکنی؟ و یه بار اومدم بیرون و به مامان زنگ زدم تا حالش رو بپرسم. تحمل دوستانم و آدمایی که حرفی باهام میزنن و یا کارم دارن بسیار برام سخت شده الی الخصوص تماس های تلفنی. هر بار که تلفن یا گوشی زنگ میخوره و با من کار داره کسی که پشت خطه، هرچی غم و غصه س تو دنیا تو دلم جمع میشه و آرزو میکنم اتفاقی بیوفته در طول مسیری که به تلفن میرسم تا هیچ وقت تو این موقعیت لعنتی قرار نگیرم. ار هر تماس تلفنی نیمی ش به سکوت میگذره. شاید بپرسید چیکار میکنم در طول روز وقتی نه غذایی میخورم و نه کتابی میخونم و نه فیلمی میبینم و نه کلاسی میرم و نه میخوابم؟ جالبه بدونید هیچ کار. ساکت و آروم نشستم و خیره میشم به در، دیوار، لبتاب و هر چیزی که باشه. هر چیزی جز آدم ها..

برچسب: نویسنده: رها حکیمی تاريخ: چهارشنبه 8 خرداد 1398 ساعت: 15:00

صفحه بندی