از دی ماه قرار ما شده جمعه شب ها خداحافظی و چهارشنبه ها تازه کردن دیدار. هر هفته جمعه شب ها رفته و من تنها موندم و چهارشنبه عصر هم برگشته پیشم. روز اولی که رفت، وقتی بیدار شدم انگار که یه قسمتی از وجود من هم رفته بود باهاش. احساس دلتنگی وحشتناکی میکردم و انگار گلوم رو فشار میدادن. بخاطر جو سنگینی که میدونم توی پادگان هست، حرفی نمیزدم از دلتنگی. روزایی که بیرجند خدمت میکرد، گوشی نداشت و من مدام باید شماره تلفن اونجا رو میگرفتم تا آزاد میشد و میتونستم باهاش چند دقیقه ای صحبت کنم و باید زود خداحافظی میکردیم چون بقیه هم دلشون تنگ شده بود برای خانواده هاشون. از عید که اومد مشهد اوضاع خیلی بهتر شد. همین که گوشی داشت و میتونستیم خیلی بیشتر باهم درارتباط باشیم و بیشتر همو ببینیم. هفته قبل سربازیش تموم شد. بازم جمعه شب رفت ولی با یه هدف دیگه. یه جورایی عادت کردم. به این خداحافظی ها و این دلتنگی ها. اینکه نداشته باشمت و هی مثل دفعه اول دلتنگت بشم و با هرچیزی یادت بیوفتم. هی با خودم خاطره بازی میکنم و گاهی به تو هم میگم یادته فلان؟ و صورت تو رو میتونم تصور کنم که تماماً خنده شده :) دلم تنگ شده برای همه وقتایی که همیشه بودی و من هیچ وقت قدر ندونستم. این هفته که دیگه سرباز نبودی و بازم داشتی میرفتی گفتم بازم میخوای تنهام بذاری؟ گفتی ببخش فهیم. دلم تنگه برای دستات که هی بگیرمشون. برای وقتایی که مریض میشم و تو نمیخوابی و بالا سرمی و هی بیدارم میکنی که مطمئن بشی حالم خوبه و دردی ندارم. تو مظهر همه خوبی هایی و تمام.
هزاربار برگردم عقب بازم تورو انتخاب میکنم.
یه روز تموم میشه این دلتنگی ها.. میدونم. اون روز که داشتیم میرفتیم خونتون توی راه گفتی فکر میکردم ازدواج میکنیم همش پیش همیم ولی دیدم نه، ازدواج هم بکنم باهات خدمت هست، گفتم خدمت برم دیگه تمومه. دیدم نه! باید برم سرکار.. .
هربار که میخوام برم از خونه بیرون میرم مامان رو میبوسم. مامان میگه بوی سید رو میدی و من میخندم. میگه تو از عطرش میزنی یا اون از عطرتو؟ هیشکدوم مامان. مثل وقتایی که رابطون پنهونی بود و میرفتم پیشش، وقتی برمیگشتم دستام بوش رو میداد. دوست نداشتم دستامو بشورم. میترسیدم بوش بره. ولی الان دیگه بوش هست. همیشه باهامه. همه لباسام بوش رو میده حتی اگه خودت نباشه..
او صبر خواهد از من، بختی که من ندارم.
شهریار
برچسب:
نویسنده: رها حکیمی